
جاى شما خالى هوس نفرمایید دیروز براى من روزى بود عجیب غریب. یک درس درست و حسابى گرفتم!
دیروز بعد از مدتها همت کردم تشریف بردم آرایشگاه موهام رنگ کردم. طبق معمول هم از خوش شانسى آرایشگر محترم باز هرچى هنر داشت رو سر من پیاده کرد و اینجانب الان شبیه آن شرلى هستم. اون موقع که از آرایشگاه اومدم بیرون فکر میکردم بد شانسم. ولى خبر نداشتم هماى بخت و اقبال بالاى سرم داره بال بال میزنه.
همچین در شوک رنگ جدید موهام بودم که یادم افتاد مامان عزیزم بهم لیست داده برم خرید. داشتم مثل گیجها براى خودم توى قفسه ها دنبال اجناس مورد نظر میگشتم که یهو یه خانم چادرى جوان ، سراسیمه زد روى شونه ام.یک نوزاد لپ کشونى نازم بغلش بود. گفت : میبخشید خانم میشه لطف کنید این بچه من چند ثانیه نگهدارید من برم ماشینم بدجایى پارک کردم زود میام. تا اومدم جوابشو بدم بچه توى بغلم بود. خب از شما چه پنهون یه مدته از بچه ها خوشم میاد.
نى نى مهربون بغلم گرفته بودم همچین قربون صدقه اش میرفتم یهو تو دلم گفتم : خدایا چى میشد من یدونه از این بچه ها داشتم!! ( لال میشدم نمیگفتم)
یه وقت دیدم چند ثانیه شد ده دقیقه خانم نیومد. هرچى توى فروشگاه به اون بزرگى گشتم پیداش نکردم. رفتم جلوى درب خروج گفتم یه همچین شخصى ندیدن گفتن نه! به صندوق دار گفتم خانم مادر اینو ندیدین خانم نه گذاشت و نه برداشت گفت : عزیزم شوخیت گرفته من خودم دیدم شما با این بچه وارد فروشگاه شدید! یهو از این خانمهاى جوگیر خریدار هم اومدن جلو خودتون حدس بزنید هرچى مغز بود دورم گرفت. ملت فکر کرده بودن من ننه بچه ام میخوام بذارمش سر راه! یکى نیست بگه آدم آخه بچه را توى فروشگاه مگه میذارن سر راه!!
خیلى سعى کردم با این اعصاب داغونم خونسرد باشم و منطقى باشم که یهو دیدم یکى از این خانمهاى به ظاهر مومن جامعه گفتن : آخه قیافه و لباس پوشیدنش ببینید معلومه که این بچه از کجا اومده تو بغلش که میخواد از شرش راحت بشه ! و در آن هنگام بود که من هاپو شدم و دهان باز کردم و خواهر محجبه را شستم گذاشتم کنار.من نمیدونم مانتو بالا زانو و یک پوشش معمولى کجاش مشکل دار بود که اون خانم توى اون اوضاع به من گیر داده بود؟! حالا شما تجسم کن در اون شرایط مزاحم تلفنى هم داشته باشید هى زنگ بزنه به موبایلتون واى چقدر آرامش داشتم!
خلاصه یک ساعتى اطلاعات اونجا نشستم تا برادران نیروى انتظامى آمدن و من بردن تا ثابت کنم مامان نیستم.بماند که این بچه همچین به من چسبیده بود و بغل هیچکسى نمیرفت و بر شک همه مهر تائید میزد. دیگه داشتم باور میکردم نکنه این بچه من بوده خودم خبر نداشتم؟!
بعدم که بابا جانم عصبانى آمدن من نجات دادن .خوشبختانه آشنایان پدرم به دادم رسیدن و گرنه الان من با یه بچه براتون پست جدید مینوشتم. خوشبختانه وقتی دادمش بغل سرباز توی کلانتری خوابش برده بود وگرنه با نگاه کردن توی چشمهای معصومش بیشتر آتیش میگرفتم.
روز بیخودى بود چون با یه بچه سرراهى آشنا شدم. نمیدونم چرا یه مادر باید همچین کارى بکنه؟! اونم بچه به این زیبایى!! نمیخوام باور کنم که حس مادرى کمرنگ شده ولى این واقعیته. چقدر دلم میخواست سیاهیهاى زندگى را نمیدیدم.
هر روز دارم بیشتر از قبل از این جامعه کثیف متنفر میشم. همه جور شنیده بودیم بچه را سر راه بذارن تو فروشگاه ندیده بودم که دیدم.
نظرات () 
هر کدام از ما به یه دلیل شروع به وبلاگ نویسى کردیم. برخلاف همه جاى دنیا که وبلاگ نویسى به عنوان یه شغل به حساب میاد ، در کشور ما بیشتر شده ایجاد یک پناهگاه براى ما جوانها. شما را نمیدونم ولى من این دنیاى مجازى را به عنوان یک پناهگاه براى فرار از دنیاى واقعى انتخاب کردم. درسته سه سال وبلاگ نویسى میکردم و 3 تا وبلاگ مختلف داشتم ولى تنها جایى که احساس امنیت میکردم اینجا بود. شاید بخاطر این بود که وبلاگ تخصصیم خواسته و ناخواسته متمایل به سیاست میشد و بوى کثیف این دنیا رو داشت.(البته خداروشکر به حول و قوه دولت مهرورز فیلتر شد و بعدم به همت خودم حذف)
زمانیکه اینجا شروع به نوشتن کردم روزهاى جهنمى را پشت سر گذاشته بودم.در آن دوران به خاطر فشارهاى روحى که داشتم براى تخلیه احساساتم هرچیزى که آزارم میداد روى کاغذ مینوشتم. این روش توى یک کتاب روانشناسى خونده بودم و واقعا جواب میداد. براى همین چون بیشتر کارهاى روزانه خودم را با کامپیوتر انجام میدم و براى ترجمه هایى که انجام میدم بیشتر مواقع پاى کامپیوتر هستم. کم کم نوشتنهاى من به دنیاى مجازى و این وبلاگ کشیده شد.خوبى اینجا این بوده که با اسم مستعار مى نویسم و راحت حرفهام مى زنم دیگه احساس خجالت و خرد شدن غرور ندارم که احساساتم را به زبان بیارم. راحت میتونم خودم باشم یه آدم بى نقاب.
در دنیاى واقعى مجبورم همیشه یه آدم قوى باشم و ظاهرسازى کنم و خودم شاد نشان بدم. به همه بگم همه چیز عالیه و سنگ صبور باشم. ولى اینجا راحت دلتنگیهام را بیان کردم و تا حدودى آرام شدم. ولى مدتیه که حتى نوشتن در اینجا هم بهم کمکى نمیکنه.
این خیلى وحشتناکه که یه آدم اطرافش شلوغ باشه ولى احساس تنهایى و بى همزبانى کنه. سخته آدم توى کشور خودش احساس غربت کنه.سخته که به هر درى بزنه که یکى حرفاش فقط گوش کنه.اگر هم راه حل نداره فقط گوش کنه. دلسوزى بیخود نکنه و شعارهاى روانشناسانه بى اثر تحویل نده.
حالا چند هفته ایه که این پناهگاه مجازى هم دردى از من دوا نمیکنه. تصمیم گرفتم برگردم به دنیاى واقعى. دیگه نباید ازش فرار کنم. تنها کسى که میتونه نجاتم بده خودم هستم. در 10 ماه گذشته نتونستم خودم را به خاطر اشتباهاتم ببخشم و به بدترین وضع خودم قصاص کردم. فکر میکنم دیگه درجا زدن کافیه.
یکبار دیگه میخواهم شانسم و امتحان کنم و به خودم فرصت بدم. میخوام ببینم توى این قمار زندگى من میبرم یا تقدیر؟!
در پایان براى آخرین بار
درسته اینجا خیلى از حرفهایى که تو دلم سنگینى میکرده را نوشتم ولى خواهش میکنم انقدر توى زندگى خصوصى من سرک نکشید. چکار دارید اسم واقعى من بدونید؟ ببینم دونستنش چه دردى ازتون دوا میکنه؟ یا دیدن من چه فایده اى براتون داره؟! خیال کردید من کیم؟! یه آدم معمولیم . نه حور پریم و نه آدم فضایى! میدونم بهم لطف دارید ولى یک کلام من به کمتر کسى اعتماد میکنم. وقتى درمورد مسائل شخصیم با کسى درد و دل میکنم که اون فرد را از خیلى جهات قبول داشته باشم و بتونم بهش اعتماد کنم.
بابا به چه زبانی بگم اگر میخواستم من بشناسید با اسم واقعیم که خیلى هم دوستش دارم مینوشتم.یه عکس از خودم هم جاى اون گل توى پروفایل وبلاگم میذاشتم.پس لطفا کنجکاوى از هر نوعى ممنوع!!! حتى شما خانمهاى عزیز!
پ.ن :از این به بعد یه چیزهایى توى این وبلاگم تغییر میکنه. مثلا جواب همه کامنتها رو نمیدم. درسته همشون میخونم و تائید میکنم ولى انتظار نداشته باشید که مثل قبل بشینم برای تک تکتون جواب بنویسم.چون میخوام تمرکزم روى کارهاى دیگرى بذارم و زمانى که در نت هستم را بیشتر به وبلاگ تخصصى جدیدم اختصاص بدم.مطلب بعدی اینه که وقتى پست جدید میذارم نمیتونم به شما دوستان خبر بدم.دوستان بلاگفایى لطف کنن قسمت وبلاگ دوستان مدیریت وبلاگشون فعال کنن تا از آپ شدن وبلاگها مطلع بشن. دوستان دیگر وبلاگها هم چون 5 نفر بیشتر نیستن خودم بهشون اطلاع میدم.
نظرات () 
دیروز که از پشت تلفن با صدای بغض آلودم تولدت تبریک گفتم ، تو هم صدات گرفته بود. تو هم سخت تر از همیشه خودت کنترل میکردى و میدونستم به زور میخندیدى که باز من به گریه نیافتم.
چقدر تلاش کردم برات کارت پستال بفرستم ولى این اینترنت لعنتى مشکل داشت.
این پنجمین سالیه که کنارم نیستى تا هدیه تولدت را بهت بدم. بغلت کنم ببوسمت و تو نازم بکشى. نیستى تا من مثل دختر بچه هاى لوس روى پاهات بشینم و تو با موهام بازى کنی و به شوخى بگی : آخه این چه رنگ بیخودیه به موهات زدى! منم جیغ بکشم از مامان بپرسم آره مامان راست میگه؟! و تو بلند بخندى و من از شنیدن صدات لذت ببرم.
امسال هم نبودى تا با ذوق بهت نگاه کنم که هدیه تولدت را باز میکنى و بعد من مجبورت کنم بپوشی و به شوخى بگم : مامان این پسرت چرا انقدر رنگ پوستش تیره است. دوست دارى از سفیدى خودم بهت ببخشم؟!
پنج ساله که هدیه تولدت را گرفتم و توى کمدم گذاشتم که رو در رو بهت بدم.چقدر دلم تنگ شده! کى فکر میکرد من دور از تو انقدر دوام بیارم. واقعا خدا ما آدمها رو خیلى مقاوم آفریده.
درست از وقتى تو رفتى مشکلات من شروع شد. دیگه هیچ کسى نبود که باهاش درد و دل کنم . راهنماییم کنه. خیلی رک ازم انتقاد کنه. به خاطر اشتباهاتم عصبانى بشه. همه براشون سخته باور کنن که بهترین رفیق من توى زندگى برادرم بوده. برادرى که 11 سال از من بزرگتره ! توى این مدت دیگه باهات درد و دل نکردم چون میدونستم اگر بفهمى بعد از رفتنت مریض شدم و هزاران مشکل دیگه برام پیش آمد خودت سرزنش میکنى و ناراحت میشى.
اى کاش میدونستى چقدر تنها شدم !! اما نه دونستنش آزارت میده.بذار فکر کنی من هنوز شادم.
فقط یه کلام بهترین رفیق ، بهترین برادر دنیا تولدت مبارک. ![]()
نظرات () 
میگذرم از میان رهگذران مات
مینگرم در نگاه رهگذران کور
اینهمه اندوه در وجود من و لال
این همه غوغاست در کنار من و دور
دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم اما در او نه ناله مجنون
کوهم اما در او نه تیشه فریاد
هیچ نه انگیزه اى که هیچم ،پوچم
هیچ نه اندیشه اى که سنگم ، چوبم
همسفر قصه هاى تلخ غریبم
رهگذر کوچه هاى تنگ غروبم
آن همه خورشیدها که در من میسوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت
کاخ امیدى که برده بودم تا ماه
آه که آوار غم شد و بسرم ریخت
فریدون مشیرى
پ.ن : این روزها حال چندان مناسبى ندارم. شعر بالا انگار از زبان منه. از همتون متشکرم که با پیامهاتون جویای حالم شدید.
نظرات () 
جلوم نشسته فنجان قهوه شیرینش را سر میکشه و سیگارشو روشن میکنه. میگه ایرادت میدونى چیه؟!
میگم : نه تو بگو.
میگه : تو دنبال ساختن دنیاى آرمانى هستى . باید فراموش کنى. باید بتونى توى دنیاى وارونه زندگى کنى !
باخودم فکر میکنم،
دنیاى وارونه! دنیاى وارونه!! ....
خدایا دنیاى آرمانى من توش مگه چیه که خواسته زیادیه؟! مگه من از این دنیا جز آرامش ، صلح ، صداقت ، محبت و همدلى و یکرنگى چیزى بیشتر خواستم؟!
در این دنیای وارونه تقوای دروغین را با گلوله در مغزمان میکنن!
در این دنیاى وارونه هرکى بیشتر دروغ بگه موفق تره!
هرکى با زور پول مدرک بخره و دست راست و چپشم ندونه روشنفکر تره!
هرکى با کلک و کلاه بردارى مال مردم بالا بکشه و بعد چند تا زندانى هم براى خالى نبودن عریضه آزاد کنه آدم خیرتریه!
در این دنیاى وارونه سفره هاى رنگین به نام ائمه میندازن و سالن مد درست میکنن به نام پاس داشت دین! ولى یادشون میره گوشه این شهر زنى داره براى سیر کردن شکم بچه اش خودفروشى میکنه. یادشون میره که با گرفتن دست اون زن دین پاس داشته میشه.
در این دنیاى وارونه واژه عشق و محبت شده جک سال! هرچى تعداد معشوقه هات بیشتر باشه عاشق ترى !
دنیاى وارونه زنها به دنبال پول مردها هستن و مردها دنبال زیبایى و تنوع و تعدد زنها !
و.......
آخ که چقدر این دنیاى وارونه از دنیاى آرمانى من فاصله داره.
سیگارشو از دستش میگیرم و خاموش میکنم. قهوه تلخمو میخورم. تلخیش را با تمام وجود مزه مزه میکنم. میگم : بلاخره این دنیاى وارونه را آرمانیش میکنم.
میخنده و میگه حتى اگر به تلخى قهوه ات باشه؟!
میخندم و میگم : آره. بعضى چیزها تلخش خوشمزه است!
نظرات () 
بچه که بودم خواسته هام کوچیک بود ولى وقتى بهش مى رسیدم انگار شادیش بینهایت بود. بچه که بودم با بدست آوردن یه عروسک دلخواه روزها و یا شاید ماهها احساس رضایت داشتم. چون اون موقعها دنیام کوچیک بود. اما حالا اگر تمام دنیا هم مال من باشه شاد نمیشم و احساس رضایتى در کار نیست. چون هر روز دارم بیشتر زشتیها و بى عدالتیهاى این دنیا رو میبینم. دیگه حتى یادم رفته خواسته هاى شخصیم چى بوده. مدتهاست که دیگه آرزویى ندارم.
اى کاش دنیام به اندازه دنیاى کودکیم میماند . اى کاش هنوز همانطور زیبا و آرامشبخش بود. اى کاش هیچ وقت با بعضى واژه ها آشنا نمیشدم.
ای کاش دنیا همانطور محدود میماند و هزاران ای کاش دیگر.................
بعد نوشت : امروز یکی از عزیزترین دوستانم را به خاک سپردم. لطفا انقدر از من توقع شاد بودن نداشته باشید. هرکی مطالب اینجا ناراحتش میکنه میتونه نیاد وبم. حتی اگر براش کامنت دعوت گذاشته باشم. من از هیچ کس انتظاری ندارم. هرچند حضورتون باعث خوشحالی منه و سپاسگزارم که وقت میزارید مطالب کم ارزش منو میخونید.
نظرات () اگر به خانهی من آمدی،
برایم مداد بیاور؛ مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جُرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محوِ لبها
نمیخواهم کسی به هوای سرخی شان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ...
بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بیواسطه یِ روسری کمی بیندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سَق
... این گونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشههایم را سانسورکنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شُستشوی مغزی!
مغزم را که شُستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آن جایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیرآوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسبِ فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از کارت هویّتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروشند
برایم بخر ...
تا در غذایم بریزم؛
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!
سر ِ آخِر، اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
تا بیاویزم به گردنم ...
و رویش با حروف درشت، بنویسم:
من یک انسانم !
من هنوز یک انسانم!
من هر روز یک انسانم!
پ.ن : شعر بالا از من نیست. خیلى دوست دارم بدونم از کیه؟ روز دختر متنى رو نوشتم که بعضیها بهم انتقاد کردن و انواع تهمتها رو بهم زدن . اون روز خیلى دنبال این شعر گشتم تا جواب اون افراد به ظاهر دیندار را بدم ولى متاسفانه پیداش نکردم . تا اینکه چند روز قبل دوست عزیزم آقا بابک اتفاقى این شعرو در یکى از نظراتش فرستاد. همینجا ازشون تشکر میکنم. چون خیلى خوشحالم کردن.
نظرات () و اما در ادامه پست قبل
اول قبل از هرچیز بابت این مسئله که با سئوالم باعث شدم خیلى از دوستان ناراحت بشن عذرخواهى میکنم. من قصدم نارحتى شما نبود. صرفا سئوالى بود که براى خودم مطرح شده بود و از شما هم پرسیدم. البته نا گفته نماند که اون روز بعد از خوندن نظرات شما تا شب به خودم فحش دادم و براى برخى از نظراتم یه آبغوره حسابى گرفتم.یکى نیست به من بگه تو که جنبه ندارى چرا سئوال میپرسی؟! از اون بدتر اینکه جاتون خالى یه چند جا توى نظرات و خود متن با جناب عزرائیل شوخى کردم که همینجا از ایشونم عذرخواهى میکنم. چون فکر نمیکردم اون روز تا شب حضورشونو کنارم انقدر صمیمى احساس کنم! باور بفرمایید انگار بغل دستم جلوس کرده بودن و انگار فیس تو فیس بودیم! و من به خودم تف و لعنت فرستادم!(خواهشن ببندید نیش مبارکتونو)
اما نکته جالبى که با خوندن نظرات شما دستگیرم شد این بود که اکثر آقایون از واقعیت مرگ میخوان فرار کنن و حتى حاضر نیستن براى لحظه اى هرچند کوتاه به یادش بیوفتن. فکر کنم بیشتر دلبسته این دنیا هستن. البته ناگفته نمونه گفتم اکثرشون! در بین آقایون دوستانى مثل بابک عزیز ،هیچکس عزیز، امیدعزیز هم بودن که منطقى برخورد کردن. اما جالب اینه که خانمها راحت درباره این مسئله حاضر شدن فکر کنن و اون بپذیرن و هیچکدام ازش فرار نکردن.
من با اون سئوال فقط خواستم به خودم تلنگرى بزنم. چون واقعیت اینه که عزرائیل هیچوقت با اطلاع قبلى دنبال من نمیاد.پس بهتره دینى بر گردنم نباشه.خوبه همونجور که اگر فقط 24 ساعت وقت داشته باشم ثانیه ثانیه اش برام ارزشمند میشه ، الانم قدر لحظات زندگیمو بدونم.قدر عزیزانى که کنارم هستن. قدر دوستانم و قدر با شما بودنو.
خیلى مسائل بود که میخواستم براتون بنویسم ولى به دلایلى دیگه این موضوع را ادامه نمیدم. دوست دارم خیلى از مسائل ناگفته بمونه و به وقتش بیان بشه.
فقط خواهش میکنم به عنوان یه دوست این توصیه منو جدی بگیرید. تا اطرافیانتون زنده هستن قدرشون بدونید و اگر دلى شکستید خیلى سریع عذرخواهى کنید چون شاید اون عزیز دلشکسته درکنارتون نباشه و شما تا روزى که زنده هستید حسرت به دل میمانید. پس بیایید مرده پرست نباشیم. زنده ها رو دریابیم.
براى همتون عمر با عزت از خداوند طلب میکنم و آرزوى شادى و سلامتى براتون دارم.
پ.ن : با عرض پوزش من وقت نمیکنم به همه دوستان خبر بدم که آپ میکنم. صرفا به تعداد محدودی میتونم خبر بدم. لطفا رنجیده خاطر نشید.
نظرات () یه سئوال اگر خداى نکرده زبونم لال ، جناب عزرائیل مهربونى کنه بیاد بهتون بگه فقط 1440 دقیقه فرصت دارید. یعنى به عبارتى فقط 24 ساعت وقت دارید تا در این دنیا بمونید و بعدش میاد دنبالتون ! شما در این 24 ساعت چه کارهایى انجام میدید؟ سئوال سختیه. ولى خب سئواله دیگه پیش میاد!![]()
از همه شما دوستان خواهش میکنم جواب این سئوال منو بدید. هرکدوم از دوستان که تمایل دارن میتونن به عنوان یه پست توى وبشون جواب این سئوال را بدن و بقیه هم میتونن در قسمت نظرات بگن. به عبارتى شما به یه بازى دعوت شدید. فقط گفته باشم جواب ندید با من طرفید.چیه بابا؟ گفتم با من ! نگفتم با عزرائیل طرفید که اینجورى نگاه میکنید.![]()
خب اول خودم جواب میدم.
اگر من فقط 1440 دقیقه یا به عبارتى 24 ساعت وقت داشته باشم براى زنده بودن. اولش خب یه کوچولو میترسم. اما بعدش نیشم باز میشه چون به نظر من مرگ ترس نداره. اولین کارى که انجام میدم سریع اتاقم مرتب میکنم که بعد مرگم اطرافیان بهم نگن شلخته. بعد سعى میکنم زنگ بزنم به همه دوستانم و براى آخرین بار صداشون را بشنوم و در عین حال یک قبض با رقم نجومى براى پدرم به یادگار بذارم.![]()
اگر بانک باز باشه میرم حسابم را میبندم و براى اعضاء خانواده ام هدیه میخرم. با برادرم تماس میگیرم. چون وصیت نامه ام را قبلا نوشتم پس وقتم بابت اون تلف نمیشه. یه نفرو خیلى دوست دارم و عزیزترینمه هرجورى شده میرم میبینمش چون دوست ندارم آرزو بدل بمیرم. بقیه روز را هم کنار خانواده ام و بخصوص مادرم میگذرونم که واقعا دل کندن ازش برام سخته.![]()
در این بین ناگفته نمونه سگهام را حتما میشورم و براشون کلى پفک و چیپس میخرم که هر وقت میخورن یادم کنن.
حتما کتاب شازده کوچولو رو که فکر کنم ۲۰۰ بار خوندم بازم میخونم.
و برای هرکدوم از دوستانم یکی از کتابهام را یادگاری مینویسم و اون کتاب را بهشون هدیه میکنم.(میدونم الان تحت تاثیر این سخاوت من قرار گرفتید. چه کنم گفته بودم من همه جوره خوبم
)
بعد آرایش میکنم بهترین لباسم میپوشم و منتظر عزرائیل میشینم تا بیاد.چیه؟ مگه عزرائیل دل نداره![]()
همه اینها رو گفتم تا به خودم بگم چرا جرات انجام دادن کارهای مورد علاقه ام رو الان که از ثانیه بعدم خبر ندارم ، ندارم؟؟؟؟
جان من جمله بندى بالارو داشتید؟![]()
حالا شما مثل بچه های خوب جواب سئوال منو بدید وگرنه
.
نظرات () میتونم ادعا کنم که آدمى هستم که در زمینه علم همیشه دستم توى کار خیر بوده. بله تعجب نکنید من در زمینه علم و دانش خیرم ! دیشب که بیخوابى زده بود به سر مبارکم داشتم فکر میکردم چرا اینهمه از خیرین مدرسه ساز و دیگر خیرین تجلیل میشه چرا یه بار کسى نیومده از من و امثال من تجلیل کنه !! البته خیلى زود جوابمو گرفتم. چون من یه استعداد کشف نشده هستم.![]()
البته در حاشیه عرض کنم یه اس ام اس تشکر باعث شده بود دیشب من به این موارد فکر کنم.
از جایى که از قدیم گفته شده آدم درست نیست وقتى کار خیرى انجام میده جار بزنه. من تا به حال سکوت کرده بودم ولى خب بلاخره باید بعضى از اعمال نیک در جامعه فرهنگ سازى بشه یا نه ! این بود که تصمیم گرفتم پیش شما دوستان گلم که خیلى از رازهاى منو میدونید ، بیام و پرده از این خیر بودنم بردارم.البته میدونم که خیلیهاتون مثل من گاهى همچین کارهایى انجام دادید ولى عمرا به حرفه اى بودن من برسید.(آیکون تنها افتاده و خجالتى)![]()
من از 16 سالگى یعنى همزمان با دوران دوم دبیرستان شروع کردم به فعالیت در زمینه خیرات علم. اولها خب خودم روشهاى زیادى بلد نبودم فقط مثل خنگها درس میخوندم و میرفتم سرجلسه امتحان میشستم و بقیه آروم ازم سئوال مى پرسیدن و منم آروم با صداى پچ پچ بهشون مى رساندم. گاهى پیش میامد که معلم شک کنه که صدا از کجاست ولى چون من خرخون (شما بخون شاگرد اول) بودم و بچه مثبت بودم فکر نمیکردن این آتیشها از گور من بلند شه!![]()
دوران دبیرستان با پرداخت زکات علم از همین طریق گذشت. تا اینکه رفتم دانشگاه. در دوران دانشگاه اینجانب انگیزه بیشترى براى خیر بودن پیدا کردم بطوریکه همه دانشجویان شیفته این مرام من بودند. البته چون بقیه آی کیو بودن مجبور بودم براى شخص خودم هم به روشهایى اطلاعات ببرم. که خداروشکر هیچ وقت از اطلاعات نوشته شده(میتونی بهش بگى تقلب) سئوال نمیومد. اینم از خوش شانسى من بود !![]()
خلاصه من سخاوتمندانه به هرکسى که اطرافم بود و التماس جواب سئوالات بود مى رساندم. و با وضع امنیتى خاص دانشگاه که مراقب به وفور و به اون دوربین مدار بسته هم اضافه کنید جانم را در راه کمک به همنوعان به خطر میانداختم. تا اینکه سر جلسه امتحان درس انقلاب که با بچه هاى رشته هاى دیگه مشترک بود با یکى از پسرهاى دانشگاه دعوام شد. پسره پررو از برگه من همه جوابها رو نوشته بود آخر سر ادعاى فضلش بالا رفته بود داشت با من بحث میکرد منم جوابشو دادم. اونم خوشش نیومد بعدم صدامون رفت بالا و خب خودتون حدس بزنید کار به کجا کشید.(شما بخون کمیته انضباطى) از اون تاریخ من توى دانشگاه زمان امتحانات یه مراقب مخصوص خودم داشتم که مبادا دیگران از روى من دید بزنن. البته دوستان دانشجو چندبارى این بادیگاردهاى من را با پول خریدن.(شما فکر کن هدیه بود)![]()
این روند ادامه داشت تا جایى که من مراقب جلسه کنکور جوانان آینده ساز بودم. و آنروز دیگه در پرداخت زکات علم و حل مسائل ریاضى این عزیزان کولاک کردم و رئیس محترم دانشگاه دیدن و من را به اتاقشون احضار کردن. اینجاشو خودتون حدس بزنید چه نعره هایى میزد.البته من علت عصبانیتشو هیچ وقت نفهمیدم.شما میدونى چرا؟!![]()
آخرین مورد پرداخت زکات علمم همین 4 مهر امسال بود. که امتحان اون دوره کذایى بود. منم که دیگه حداقل شما میدونید هیچى نخونده بودم. رفتم سرجلسه دیدم همه هم دوره ایهاى عزیز براى من جا گرفتن. هرچى گفتم برادر من ، خواهر من ، بابا ایهاالناس من نخوندن هیچکس باورش نشد. خلاصه من نوشتم و جوگیر شدم اطلاعات شخصیمو ریختم روى کاغذ تازه 3 تا برگه دیگه از استاد گرفتم. نگو این جماعت اطراف ما دارن از روى نوشته هاى من کپى میکنن.منم که خسیس نیستم گفتم بذار بنویسن. خودشون خواستن.(شما بخون چشمشون کورشه)![]()
خلاصه بیرون جلسه فهمیدم 8 نفر از روى من کپى کردن!![]()
دو هفته قبل نمرات اعلام شد و در کمال تعجب فهمیدم من نخبه هستم چون نمره 100 گرفته بودم. فکر کنم دعاى خیر اون عزیزان بود چون من همه اطلاعات شخصى خودم را نوشته بودم. اون عزیزان هم نمراتشون همه بالاى 70 بود. جالب اینجاست که تا به حال که این دوره براى مدیران برگذار شده بود در دو سال گذشته هیچکس نتونسته بود نمره بالاى 80 بگیره.(آیکون تنها مغرور) و این نشون میده خدا جواب همه زکاتهاى علم منو یه جا داده.حالا نمیدونم جا قحطى بود؟! نمیشد اجر منو جاى دیگه بده؟! (خدایا به همینم راضیم)![]()
دیروز یکى از همون عزیزان برام sms فرستاده بود و تشکر کرده بود. منم مثل یه خیر مدرسه ساز احساس غرور داشتم. خب اینم نوعى پرداخت زکات علمه. مگه نگفتن زکات علم آموختنش به دیگرانه خب منم همین کارو کردم مگه نه ؟!![]()
راستى شما تا به حال چقدر در این زمینه خیر بودید؟؟
نکته فرهنگى : زین پس به جاى واژه زشت " تقلب" بگویید زکات علم.![]()
پ.ن: تصمیم دارم یه کتاب درباره آموزش راههاى پرداخت زکات علم بنویسم. ناشر خوب سراغ ندارید؟![]()
![]()
نظرات ()